چه سکوتی دنیا را فرا میگرفت اگر انسانها به اندازه عملکردشان حرف میزدنند .زنده یاد بیژن ترقی ازچمله این انسانها بود یادش گرامی چچچترانه" بهار دلنشین" کار مشترک بیژن ترقی با روح الله خالقی بود. این ترانه با صدای بنان ماندگار شد.
بیژن ترقی با پرویز یاحقی نیز سه ترانه ماندگار" برگ خزان"، "افسانه محبت" و "می زده" را ساخت که هر سه ترانه را مرضیه خواند.
گفته می شود بیژن ترقی سبک تازه ای را وارد ترانه سرایی ایران کرد.
محمود خوشنام ، کارشناس موسیقی سنتی ایرانی می گوید مهمترین نقش بیژن ترقی ، تقویت جنبه های روایی و داستانگونه کردن ترانه ها و افزودن جنبه های تصویری به آنهاست که این پدیده را در آتش کاروان و نیز ترانه های تصویری ای چون برگ خزان می توان دید.
به گفته آقای خوشنام، سه گانه مشترک بیژن ترقی با پرویز یا حقی، از نظر فرم و ساختار آهنگ، یکسانی هایی با هم دارند، از جمله اینکه یاحقی مقدمه وسیعی برای ترانه ها در نظر گرفت و ترقی هم در بخش شعر، جنبه های تصویری را مد نظر قرار داد.
مجموعه سروده های او در کتابی با عنوان "آتش کاروان" گرد آمده است. وی در کتاب "از پشت دیوارهای خاطره" پنجاه سال خاطرات خود را در زمینه شعر و موسیقی جمع آوری کرده و از جمله به نقل خاطرات خود با شعرا و ترانه سراهایی چون نیما یوشیج، شهریار، پرویز یاحقی، ابوالحسن صبا، رهی معیری و علی تجویدی پرداخته است.
همچنین قرار است ادامه خاطرات او در کتابی تحت عنوان "پنجره ای به باغ گل" به بازار کتاب عرضه شود.
وی در این کتاب به چگونگی سروده شدن تعدادی از ترانه های خود نیز اشاره کرده است.
بیژن ترقی از سال ۱۳۳۵ با رادیو ایران نیز همکاری می کرد.[۲]
[ترقي فعاليت ادبي خود را با استاداني چون ملكالشعراي بهار، اميري فيروزكوهي، نيما يوشيج و شهريار آغاز كرده بود و با هنرمندان و آهنگسازان نامي روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبي، علي تجويدي، داريوش رفيعي و پرويز ياحقي همكاري نزديك داشت. وی در ساعت ۲ بامداد شنبه ، پنجم ارديبهشتماه ۱۳۸۸ مطابق با ۲۵ آوریل ۲۰۰۹[۳] در سن ۸۰ سالگی در منزلش درگذشت.اين ترانهسراي پيشكسوت كه در تابستان سال ۱۳۸۷ سكتهي قلبي كرد و بيمارياش تشديد شد ، زماني گفته بود:
| “ | با اينكه مردم هنوز ترانههاي مرا زمزمه ميكنند ، از يادها رفتهام . از وقتي مريض شدم ، كسي احوالي از من نميپرسد | ” |
در سال 1306در شهر بم کرمان به دنیا آمد.از 19 سالگی خوانندگی در رادیو را شروع کرد....هنر او از درد و تاملات روحی خودش مایه میگرفت.ردیفها را از خوانندگان قدیمی از جمله بدیع زاده فرا گرفت و به وسیله همین هنرمند به رادیو راه یافت. متاسفانه معلوم نیست که چرا بعضی از هنرمندان به مکیفات روی می آورند.این بلای خانمانسوز تباهی جسم و جان آنان را سبب می شود و هیچ طرفی هم از آن نمی بندند.متاسفانه عمر داریوش رفیعی هم بخاطر به دام افتادن در این بلا و بیماری کزاز خیلی کوتاه بود و در 31 سالگی در 2بهمن 1337 نقاب خاک کشید. 2بهمن امسال ،49 سال از تاریخ مرگ او میگذرد.
منبع:(تصنیف ها،ترانه ها،و سرودهای ایران زمین-انتشارات خانه سبز)
به همین خاطرمطلبی را آماده کردم که پیش روی شماست.لازم به ذکر است تمامی این مطلب از روی کتاب قصه شمع(خاطرات هنری اسماعیل نواب صفا)نوشته شده و نقل کننده اسماعیل نواب صفا(یکی از ترانه سرایان مشهور موسیقی ایران) است.

مرگ همه را عزیز می کند ، اما
مهستی قبل از مرگ هم عزیز بود ....
گفتم ای وای من مهستی کو / شور هستی ، بساط مستی کو
یاد افشین ، عماد ، مهرپویا / ویگن و صدای بی همتا
گفت دل رفت و دلربا مانده / ناخدا رفته و خدا مانده
شهریاران نغمه خوان همه رفتند / زان میانه فقط صدا مانده
تحقیقا یک سال از 4 تیرماه 1386 خورشیدی می گذرد . حوالی ساعت 8 صبح ، بیمارستان کایزر در سانتا رزای سانفرانسیسکو از ایالت زیبای کالیفرنیا ، شاهد مرگ مهستی عزیز بود . پیشرفت کنسر { سرطان } سرعت بیشتری نسبت به مداواها گرفته بود . دیگر هموتراپی و ردیتیشن ، نمی توانستند کمکی به بانوی آواز و گلها کنند . حالا بعد از یکسال پیکر مهستی عزیز در وست وود مورچری لس آنجلس در کنار هایده و مادرش آرمیده . در این یادواره قصد ندارم مهستی را معرفی کنم . نیازی نمی بینم کسی را معرفی کنم که بیش از 35 آلبوم موسیقیایی دارد . از کسی که بیش از 200 ترانه حرفه ای را اجرا کرده ، از کسی صحبت کنم و بنویسم که خیل عظیم بهترین آهنگ سازان و ترانه سرایان آرزوی همگاری را با او داشتند . کسانی همچون جهانبخش پازوکی ، انوشیروان روحانی ، محمد حیدری ، صادق نوجوکی ، حبیب الله بدیعی ، همایون خرم ، فرید زولاند ، آندرانیک ، ناصر چشک آذر ، فرید خشنود ، بیژن ترقی ، بیژن سمندر ، هما میر افشار ، لیلی کسری ( هدیه ) و .... . به حق که مهستی ادیت پیاف ایران بود . نیازی نمی بینم از کسی بنویسم که در 17 سالگی (1342) برنامه 420 گلها را با تصنیفی از بیژن ترقی و ملودی زیبای استاد پرویز یاحقی با عنوان آنکه دلم را برده خدایا ، به زیبایی اجرا کرده بود . مهستی عزیز که با آن صدای مجلل و اشرافی میراث دار قمر و روح انگیز بود . خیلی سخت است باور کنیم که دیگر در کنار ما نیست . برای مایی که روزها و شب های بسیار را با ترانه های زیبای مهستی گذرانده ایم . برای مایی که به نوعی با طنین صدای او بزرگ شدیم . نوجوانی هایمان را گذراندیم و جوانی ها کرده ایم . مهستی تنها در قالب مهستی بود و به عبارت دیگر مهستی منحصر می شد به مهستی ، یک انسان با شخصیت ممتاز ، روح بسیار بزرگ و قابل احترام ، سلیقه بسیار منحصر به فرد و ممتاز ؛ راز داری ، گذشت و عاشق بودن و ماندنش به آب و خاک ایران که بسیار تجلی داشت در رفتارش . در هر حال در اولین سالگرد درگذشت مهستی عزیز ، بانوی آواز و گل های ایران ، عرض تسلیتی دارم به همه اهل فرهنگ و ادب و فکر و موسیقی و صاحبان اندیشه و انسان های پاک طینت . همین طور آرزوی تسلی خاطر دارم برای نزدیکان و بستگان مهستی به خصوص بانو سحرقبازر ، دختر مهستی { حاصل ازدواج اول مهستی با کورس ناظمیان که بعد از انقلاب اعدام شد } . در ادامه این پست متنی آماده کرده ام که بیشتر جنبه ادای دین قلبی من به مهستی عزیزم است . همین طور دو تصویر زیبا که برایتان آماده کردم به همراه 3 ترانه زیبا که لینک دانلودش را گذاشته ام تا شما هم استفاده ببرید . { حوزه فعالیت زنده یاد مهستی عزیز تقریبا به سه دوره تقسیم می شود ؛ دوره اول ملودی های اصیل ایرانی را برای گل ها می خواند ، بعد مقداری با اجرای ملودی هایی از آقای جهانبخش پازوکی مثل بچه نشو ای دل که با ارکسترهای سنتی ایرانی اجرا می شد وارد موسیقی مردمی شد . در بخش سوم تقریبا وارد حیطه پاپ ایرانی شد که از سازبندی مدرن تری استفاده می شد } . این ترانه ها ترانه های هستند که حداقا من بسیار از آنها بهره برده ام و خاطرات زیبایی با آنها دارم . البته این روزها هنوز هم در غم از دست دادن نادر ابراهیمی هستم . هنوز ناباورانه در بهتم . برای این پست فکرهای جالبی داشتم . می خواستم برایتان پادکست تهیه کنم . اما ... بگذریم . مرگ نادر ابراهیمی عزیزم عجیب نبود ، اندوه اصلی این بود و هست که او 9 سال ، تمام نیرویش را برای مهار آن تومور مغزی به کار گرفت تا بتواند اثری جدید خلق کند و عطش دوست دارانش را با خواندن شاهکارهای جدید فرو بنشاند . .... . باز هم بگذریم . این روزها روزهای مبارکی است . میلاد بانوی دو عالم است . مگر ما چند تا حضرت فاطمه زهرا(س) داریم ... . در وبلاگ دیگرم برلیان برای ایشان (س) تدارکی دیدم . ببینیدش . برای همگان آرزوهای خوب و نیک بختانه دارم . نمی دانم چقدر مانند من معتقد هستید که برای انسان مرگی وجود ندارد . اگر با من هم عقیده اید ، من این طور جمع بندی می کنم ، مهستی عزیز به جهان ما شادی بخشید، به فرهنگ ما زیبایی بخشید و همانند نام زیباش آسمانی بود . اتفاقا حضرت حافظ هم با ما هم عقیده است . ایشان می فرمایند :
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است برجریده عالم دوام ما
گوارا در اواخر ۱۹۵۳ به گواتمالا رفت. آن زمان حکومت یاکوبو آربنز (منتخب مردم گواتمالا) مورد تهدید سازمان جاسوسی ایالات متحده ی امریکا (سیا) بود. سال بعد نیروهای مزدور سازمان سیا به گواتمالا حمله کردند و حکومت آربنز (یا خاکوبو آربنس) را سرنگون ساختند و به قلع و قمع مبارزان و آزادی خواهان پرداختند. گوارا مجبور به ترک آن کشور شد و به مکزیک رفت. در آنجا با فیدل کاسترو آشنا شد و به گروه چریکی وی پیوست که برای سرنگونی دیکتاتوری باتیستا متشکل میشد. کوبایی ها به او لقب "چه" (معنی: سلام) دادند. چه در ابتدا پزشک گروه بود. چه در اواخر دسامبر ۱۹۵۸ در نبرد سانتا کلارا (که یکی از مهمترین عملیات جنگی بود) نیروهای چریکی را به طرف اتان لاس ویاس در مرکز کوبا هدایت کرد. پس از پیروزی وی یکی از رهبران مرکزی حکومت انقلابی شد و مسوولیت هایی را در حکومت انقلابی نوپا، مانند ریاست بخش صنعت موسسه ملی اصلاحات ارضی و ریاست بانک ملی و وزارت صنایع را در کنار مسوولیت هایش در مقام افسر نیروهای مسلح پذیرفت.
چه در ۱۹۶۵ کوبا را برای یاری رساندن به انقلابیون و جنبش های ضد امپریالیستی، ترک کرد. در آغاز به کنگو رفت تا به جنبش پاتریس لومومبا کمک کند. سپس برای مدت کوتاهی به کوبا بازگشت و پس از آن به بولیوی رفت و فرماندهی یک واحد چریکی را در مبارزه با حکومت دیکتاتوری نظامی آن کشور به عهده گرفت. چهگوارا در ۸ اکتبر ۱۹۶۷ توسط واحدهای ضدشورش ارتش بولیوی -که تحت تعلیم و نظارت امریکا قرار داشتند- دستگیر شد، و روز بعد اعدام شد.
گوارا در ۱۴ مارس ۱۹۶۵ به کوبا بازگشته بود، (وی قبل از بازگشت به کوبا، درباره اقتصاد شوروی در اتحاد شوروی سخنرانی کرده بود.) اما پس از بازگشت، جلساتی سری باعث غیبت او از انظار عمومی شد، تا در نامه ای در ماه آوریل خطاب به فیدل از تمام سمت های خود در کوبا استعفا داد، و کوبا را ترک کرد. البته چهگوارا نامه های خداحافظی دیگری نیز خطاب به خانواده، دوستان و پدر و مادرش نیز نوشته بود. که در این نوشته، بخش هایی از نامه ی خداحافظی چه گوارا با فیدل را میخوانیم.
من در این لحظه خیلی چیز ها را به یاد می آورم: زمانی که با تو در خانه ی ماریا آنتونیا ملاقات کردم، آن زمان که پیشنهاد دادی که همراهی ات کنم، تمام آن تحت فشار قرار گرفتن های بغرنج در تدارکات. یک روز آمدند و پرسیدند "اگر مـُردید به چه کسی خبر بدهیم"، و از این احتمال که حقیقت داشت، تـکـان خوردیم! بعد ها دانستیـم که این صحیح است، که در یک انقلاب یا پیروز می شوی و یا کشته می شوی! (اگر یک انقلاب حقیقی باشد). بسیاری از رفقا در راه پیروزی بر خاک غلتیدند.
امروز لحن مهیج همه چیز کمتر شده است، چرا که ما پخته تر شده ایم، اما حوادث باز رخ می دهند. من احساس می کنم که بخشی از وظیفه ی خود را نسبت به کوبا و انقلاب کوبا انجام داده ام، و به شما، به تمام رفقا، و تمام مردم ِ شما، که اکنون مردم من نیز هستند، بدرود می گویم.
من از تمام پـُست های خود در رهبری حزب، سمت ام در وزارت، مقام ام در فرماندهی و تابعیت کوبایی ام، استعفا رسمی می دهم. هیچ پیوند حقوقی مرا به کوبا متعهد و ملزم نمی سازد. تنها الزام ماهیتی متفاوت دارد -- که آن پیوند را نمی توان مانند سمت با انفصال شکست.
روزهای با شکوهی را از سر گذرانده ام، احساس غرور می کنم که در روزگار نه چندان خوش بحرانی و اندوهبار کارایب در کنار مردم خودم بوده ام. کمتر رهبری را دیده ام که استعداد تو را در آن روزها را داشته باشد، همچنین مفتخرم که بدون درنگ، از تو پیروی کردم، طریقه فکر، اصول و استقبال از خطر را از تو شناختم.
سایر ملل جهان یاری اندک مرا می طلبند. کاری که من می توانم انجام بدم، و تو بهخاطر مسوولیت رهبری کوبا آن را رد میکنی [یعنی نمیتوانی انجام بدهی]. و زمان آن رسیده که ما جدا شویم.
یکبار دیگر اعلان میکنم که کوبا را رها میکنم از هرگونه جوابگویی در قبال من، و تنها از آن الگویی گرفته ام. اگر آخرین ساعات زندهگیام زیر آسمان، جایی دیگر باشد، به این مردم و به تو فکر خواهم کرد. از تو سپاسگزارم برای درس هایی که دادی، و نمونه ای که نشان دادی [یعنی کوبا]، و من سعی خواهم کرد که تا انتهای نتیجه اعمال آم وفادار بمانم. من همواره با سیاست خارجی انقلابمان یکی شناخته میشدم، و همچنان ادامه خواهم داد، هر کجا که باشم، مسوولیت یک انقلابی کوبایی بودن را احساس خواهم کرد، و رفتاری درخور آن خواهم داشت.
از این که هیچ چیز مادی برای همسرم و فرزندانام نگذاشتهام ناراحت نیستم، من بهخاطر این طریق [زندهگی] خوشحال هستم. من برای آنها درخواست هیچ چیز نمیکنم، چرا که دولت آنها را برای تحصیل و یک زندهگی بسنده تامین خواهد کرد.
حرف های بسیاری برای گفتن به تو و مردم مان دارم، اما احساس میکنم که گفتن اش ضرورتی ندارد. کلمات نمیتوانند آنچه را که در دل دارم ادا کنند، فکر نمی کنم که سیاه کردن کاغذ فایده ای داشته باشد.
و مرد افتاده بود
یكی آواز داد: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
دوتن آواز دادند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
ده ها تن و صدها تن
خروش برآوردند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود
تمامی آن سرزمینیان گردآمده
اشك ریزان خروش برآوردند :
دلاور برخیز !
و مرد به پای برخاست
نخستین كـَس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.گابریل گارسیا ماركز
بـرگـردان: احـمــد شـامــلـــو